
خداحافظ همين حالا،همين حالا كه من تنهام
خداحافظ به شرطي كه،بفهمي تر شده چشمام
خداحافظ كمي غمگين،به ياد اون همه ترديد
به ياد آسموني كه،منو از چشم تو ميديد
اگه گفتم خداحافظ ،نه اينكه رفتنت ساده ست
نه اينكه ميشه باور كرد،دوباره آخر جادست
خداحافظ واسه اينكه،نبندي دل به روياها
باز هم امشب زير لب صدايت مي كنم 
اشك مي ريزم دو چشمم را فدايت مي كنم 
در نگاه خسته ات دنبال حرفي تازه ام
هر چه مي خواهي بگو من هم دعايت مي كنم 
خسته اي طاقت نداري آخر مي روي سفر
طاقت اشكت ندارم پس رهايت مي كنم 
رفته اي من مانده ام در انتهاي عشق تو
رفته ام قربان عكست جان به پايت مي كن







ادامه مطلب

آرزو دارم كه مرگت را ببينم بر مزارت دسته هاي گل بچينم
آرزو دارمببينم پـــــُر گناهي مرده اي در دوزخي و رو سياهي
جاي اينكه عاشق زار تو باشم آرزو دارم عزادار تو باشم
بهتر از هر عاشقي نازت كشيدم در عوض نامردي ها از تو ديدم
هر كجايي راه خوشبختي نيابي راحت وبي دق دقه هرگز نخوابي
هر كجايي آب خوش هرگز ننوشي يا لباس عافيت هرگز نپوشي
اي چپاول گر تو اي وحشي تر از ببر وحشيانه هم گر بميري گر كني صبر
عاشقم كردي و رفتي از كنارم رنگ پاييزي كشيدي بر بهارم
اي پري وانس وجن با تو همه بد مرگ تو آيينه بندان مي كند شهر

من آن پرنده خيسم كه از زمين شده سير
پا به پاي زمان شده فرسوده و پير
از ابرو مه و باران شده دلگير
دست و پاي مانده در قل و زنجير
مي خورد رعد و برق بر گردنم همچو شمشير
غم و حسرت كرده مرا زمين گير
مانده ام در دل زمان بي كس و اسير
اشك دلتنگي و دوري هردم از چشمم سرازير

بر ظاهرم منگر که شادم ...
درونم غوغایی برپاست !
گویی کسی تیشه میزند بر وجودم !
قلبم هزاران پاره شده است ...
شاید یکی از آن پاره ها نصیبش شود !
ولی او حریص است
محکمتر میکوبد تا تکه ای بزرگتر را نصیب خود کند !
افسوس که با خورد شدن وجودم
سرانجام او نیز در درونم میشکند !
آنگاه که من ، چون آواری بر سر او فرو ریزم !!


قلبم را تقديمت ميکنم تا بداني بي رياترينم
اشکي براي اندوهت ميريزم تا بداني پر احساس ترينم
شوق وصال حس غريبي است برايت ترسيم ميکنم
حس خوشبختي را تا بداني خوشبخت ترينم
موجي از عشق را بر ساحل وجودت ميفرستم
تا بداني عاشق ترينم و شعرم را تقديمت ميکنم
تا بداني که من ساده ترينم


